تبليغاتX
میزان ماه

میزان ماه

من بانگ بر کشیدم از آستان یاس .آه، ای یقین یافته،بازت نمی نهم.

این فیلم را بعد از مدت ها دیدم . نقدش راقبلا جایی خوانده بودم .

 کلی بهش فکر کردم احساس کردم چرا باید چنین اتفاقی بیفته و این جور آدم ها چرا باید این قدر زجر بکشند بدون اینکه خودشان بخواهند ؟؟دوست دارم به آرشیو مجلات و روزنامه هام سری بزنم و نقد این فیلم را یه بار دیگه بخونم .

نمی تونم به زندگی این قدر سیاه فکر کنم .

+نوشته شده در 88/08/11ساعت18توسط مهرزاد | |

ای کاش ما آدم ها وقتی حرف می زدیم به بازخورد آن در ذهن دیگران بیشتر فکر می کردیم .....

شلوغ و در هم ریخته ام،درهم ریخته فکری و ذهنی .انگار یک نفر مثل سایه دنبالم می کنه و مدام منو از همه چیز می ترسونه ،دست هام حتی برای نوشتن هم سست و بی رمقه .

اگه نمی خوام از زندگیم لذت ببرم چرا نمی گذارم دیگران به خواسته هاشون برسن ؟؟؟؟ 

+نوشته شده در 88/08/11ساعت18توسط مهرزاد | |

همیشه گله مند ؟؟؟؟؟

وقتی کسی به تعهداتش عمل نمی کنه و همیشه و همه جا فقط ازت توقع داره ،چکار می تونی بکنی ؟

زندگی با کسانی که نمی فهممشان منو خسته می کنه .....

+نوشته شده در 88/08/03ساعت17توسط مهرزاد | |

این روزها  خیلی واقعی زندگی می کنم وظایف یک مادر خوب را به جا می آرم :با هم نقاشی می کنیم ، کتاب می خوانیم داروهای تقویتی ات را فراموش نمی کنم به کارهای مدرسه ات رسیدگی می کنم مثل همیشه مرتب و تمیز بدون یه لک روی  مانتویا مقنعه ات .....وظایف یه همسر خوب را هم انجام می دم ...مثلا تمام لباس های توی کمدت را اتو کردم ،کاری که شاید سالی یه بار انجام بدم،آشپزخانه هم به راهه ..غذا به موقع ،انواع کیک ،نوشیدنی ها......و مهمتر از همه از شکوه و خستگی خبری نیست . 

نماز صبحم را می خوانم و روزم را با سلام کردن به عکس بابا توی قاب چوبی شروع می کنم ...هیچ وقت تو عمرم این قدر با بابام حرف نزده بودم ...قرآن خاکستری رنگم را می بوسم اولین هدیه تو به من و نیت می کنم و شروع به خواندن .امسال دومین باره که می خوام ختمش کنم .اول برای بابا و حالا برای ...شاید مشکلات تو هم کمتر بشه و بتونی راحت تر زندگی کنی ...خیلی امیدوارم .

+نوشته شده در 88/08/03ساعت17توسط مهرزاد |

مدت ها بود که شیفته آمدن و همراه شدن با من به مدرسه بودی .امروز که چشمان نازت را گشودی ،دلم می خواست  همان هستی پنج سال قبل باقی می ماندی.وقتی قرآن را برایت گرفتم تا همواره حافظ و راهنمایت باشد، یادسال های تحصیل خودم افتادم از ابتدایی گرفته تا دانشگاه هر سال موقع شروع کلاس ها پدرم برایم قرآن می گرفت و مرا همراهی می کرد ،پدرم صبحانه را آماده می کرد و اصرار داشت بدون صبحانه نروم .حالا تو در این لباس یکپارچه صورتی پاک تر و ساده تر از همیشه به نظر می رسی و من امروز فقط مادرم ،نقش مادری که احساس هیجان و غم را با هم تجربه می کند هیجان از اینکه شادی ات را می بینم و غم گذشت زمان و اینکه تو بزرگ شدی و من شاید نتوانستم آنگونه که می خواستم ،باشم .

حالا پدرم نیست .احساس ناامنی می کنم ،احساس نداشتن تکیه گاهی مطمئن و احساس نداشتن خیلی چیزهای دیگر ....

حالا او نیست و هیچ مردی نمی تواند جای خالیش را برایم پر کند هیچ مردی که بتواند همه جوره مرا تحمل کند .واقعا هیچکس نیست ...

روزها که می گذرد بیشتر و بیشتر می فهمم که خیلی زود بود :رفتنت و تجربه این حس تلخ که دیگر "نیستی ".

نه امروز و نه هیج وقت دیگر .حالا ما بدون تو روزهایی را می گذرانیم که جایت واقعا خالیست و من می خواستم که تو هم باشی اما....     

هستی عزیزم گاهی می خواهد بداند که شما کی بر می گردید و یا ما چرا پیش شما نمی آییم ؟؟؟

چگونه می توانم پاسخی روشن و قانع کننده به او بدهم ؟؟؟

+نوشته شده در 88/07/11ساعت15توسط مهرزاد |

فراموشی ضربه ایست که وقتی بیاد آوردی مهلک و تکان دهنده است .اما گاهی دوست داری که فراموش کنی چون یاد آوری تمام آن چیزهایی که وجود دارد بد جور آزارت می دهد .گاهی واقعا دوست داری قسمتی از زندگیت را کات کنی و تکه های زیباتری به آن اضافه کنی.

 این حق را به خودم می دهم با این که نمی توانم آن لحظات را جدا کنم اما می توانم تکه های مطلوب تری به آن بیافزایم .

زندگیم در مسیر جدیدی قرار گرفته می توانم بازتر از قبل فکر کنم یا آزاد تر .دیگر نمی خواهم به هر موضوع کوچک یا بزرگی مدام فکر کنم فرصتی نیست وقتی باقی نمانده برای زیاد اندیشیدن در این دنیای فانی .باید خواست و قاطع بود .گاهی باید چشمانت را ببندی به روی تمام آن چیزهایی که وجودت را در گیر و وابسته به خود می کننند.

+نوشته شده در 88/07/04ساعت14توسط مهرزاد | |

تو به خودت حق می دهی من به خودم. در اشک هایم غوطه ور شده ام و به تو فکر می کنم و به خودم .

کجا باید رفت چه می توان کرد؟ امروز زندگی ناامیدم می کند ٬اما به تو و شبی که با تو گذراندم فکر  می کنم آه می کشم ...چرا تو را اینقدر سخت می فهمم چرا نمی توانم با تو حرف بزنم چرا فقط می خواهم تو باشی چرا برای تو اما بدون تو گریه می کنم چرا نمی توانم این فضای سرد را به عدم بسپارم چرا نمی توانم وقتی سرم داد می زنی به چشمانت خیره شوم تا شاید سال های فراموش شده را در نگاهم بیابی ؟؟

زخمی ام مثل کبوتری که سینه سرخش رنگین شده و تو مرا با یک جمله فقط یک جمله در این برهوت رها کردی ٬پر پروازی نیست بالی نیست تا دوباره گشوده شود می خواهم بمانم و نگران از روزهایی که با تو چگونه خواهند گذشت ٬نگران روزهایی که بتوانی بالاتر روی و این نردبام کلام راهی باشد برای دور کردن من از تو  .خیلی چیزها مانده که از تو می خواهم و نگرانم که فرصتی نداشته باشم و نگرانم که فرصتی نداشته باشیم و من نمی خواهم که وقتی از تو دورم بروم .....

چشمانم را می بندم و به آنچه در وجودت دوست دارم فکر می کنم فقط به آنچه تو را راضی می کند .لبخند می زنم و می خواهم آنگونه باشم که تو می خواهی.فقط یک بار توانستم وخواستم که تو را داشته باشم و نمی خواهم راحت از دستم بگریزی می خواهم اگر حرفی است برای تو باشد اگر دردی ست به خاطر تو باشد و اگر بغضی ست و اشکی .....

زیاد حرف می زنم زیاد سکوت می کنم (این را تو می گویی ) از من چه می خواهی؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

این روزها به مردن زیاد فکر می کنم به برهوتی که برزخ است  به تکه های کفن به جسمی که بدون روح مخوف است و دردناک این روزها به کاشی های سفید غسالخانه زیاد فکر می کنم به تربتی که روی سینه می گذارند به بوی سدر و کافور و به خونابه های شسته شده. حالم بهم می خورددستانم می لرزد و زبری خاک را در زیر دندان هایم حس می  کنم .این روزها همه می روند همه کسانی که دوستشان داریم   این روزها زیاد نماز خواندم در یک ردیف نماز میت و تکبیر گفتم و نماز وحشت و شب برای خواب آنقدر به مرگ فکر کردم که تجسم بیداری را از یاد برده بودم .تا کدامین روز ؟آری باور مرگ کم کم آسان می شود وقتی ببینی همه ی عزیزانت که سی سال در کنارشان بودی دیگر نیستند .

+نوشته شده در 88/06/24ساعت18توسط مهرزاد | |

چگونه می توان در کنار یکدیگر به آرامش رسید وقتی تفاوت ها و افکار این قدر از هم فاصله دارند .به خودم فکر می کنم و به تو و به زندگیمان .چقدر به هم شبیه اند ؟چرا هرگاه  می خواهم از تو بپرسم چقدر ؟تو آن قدر دوری که نمی یابمت .

هر چقدر جلو می روم خود را بهتر می یابم و تورا دور تر و سخت تر. روزی به من گفتی که ما معنای عشق را نمی فهمیم پس بیا لاا قل در زندگیمان با هم دوست باشیم اما حالا می بینم دوستی هم برای ما زیاد است.شاید من نمی توانم خوب زندگی کنم خوب دوست بدارم یا طوری وانمود کنم که دیگران دوستم داشته باشند اما تو چرا با من مقابله می کنی تو چرا چشمانت به دست هایم دوخته شده و راه خود را در پی میانبر های من می جویی تو چرا دوستی ات را ابراز نمی نمایی؟

شاید هیچ گاه نتوانم پاسخ سوالاتم را از ذهن تو دریابم شاید سال های دیگر ی بیایند و بروند و دوستی ما هم کمرنگ  و کمرنگ تر شوداما این وسط چیزی ست که ما را از دو سوی متفاوت به یکدیگر می کشاند چیزی که در یک نگاه به تو خیلی شبیه است و در کل وجودی ست برای خودش ماورای من و تو و در ضمیر کودکانه خود گاهی مارا حتی به فرشته ها می سپارد و با تنهایی خود کنار می آید.شب ها گونه اش را به لب هایم می چسباند و چشمان تیله ایش را در نگاهم می دوزد.......... اما هنوز خیلی زود است که همه چیز را بداند .

این روز ها فکر می کنم که فرصت زیادی ندارم نه برای از نو شروع کردن و نه برای تغییراندیشه هایم .

این روزها فقط باید عادت نمود به آن چه هست و نیست .خواسته هایم را به تو می گویم اما فقط یک بار و حاضر به تکرار نیستم .به روالی که در پیش گرفته ای عادت می کنم به فضای این خانه در حضورت و باسکوتت،و صبر می کنم به خاطر  آن چیزی  که تو می خواهی به آن برسی و برای آن تلاش می کنی .

و صبر می کنم و سوره" والعصر"را مدام زیر لب زمزمه می کنم ... 

+نوشته شده در 88/06/18ساعت16توسط مهرزاد | |

زندگی خسته ام می کند از خودم دور می شوم قرآن را شمرده می خوانم نمازم را زیرلب زمزمه می کنم تا طعم جملاتش را مز مزه کنم سر را که به خاک می گذارم یارای بلند شدن ندارم و دلم در آن گودی عمیق هوای دور دست ها را می کند چشمانم را که از حجم آب ی شور سرشار شده می بندم دستانم زیر چادر سفید پنهان شده و خیسی گونه هایم را می پوشاند دلم گرفته یک بار می گویم و ده بار دیگر بغض می کنم و باز هم می گویم دلم گرفته .......  .

+نوشته شده در 88/06/13ساعت21توسط مهرزاد | |

گریه ،گریه ،باز هم گریه امانم را بریده .

به چه جرمی و به چه گناهی ؟احساس می کنم شانه هایم زیر این همه کج فهمی ها شکسته ،زیر این همه بد خلقی و سو ظن ......این همه کینه و نفاق که بر روی همه تعلقات را پوشانده ،همه تعلقاتی که اسمش را دیگر نباید هم خونی مشترک نامید.

خسته ام از این همه هیاهو برای هیچ .اگر می دانستم که جنس زنانه ام این قدر پر قدرت است ،هرگز به سادگی از مقابلش نمی گذشتم .اگر می دانستم آن کس که در کنارم می نشیند و با شور و حرارت به تحلیل زندگیم می پردازد و دستانش را گاهی به اجبار در دستم جای می دهد ،اینچنین پایش را برای زمین خوردنم دراز می کند ،هرگز و هرگز ....

اکنون با سر فرو رفته ام در این حرف های بیهوده ،اکنون زندگیم را در برابر خانواده ام باخته ام و او همه تارهای عاطفیمان را از هم گسسته،پدرم رفت ،مادرم در برزخی که هیچ شباهتی به زندگی ندارد برای نجات همه فرزندانش می کوشد وما برای آرامش در تلاشیم .اما این سایه شوم ،هر روز غلیظ تر می شود و در بین تمام این افکار مرا با تمام وجود در بن بست قرار می دهد .هر روز به نوعی و این یعنی بیگانگی من با تمام تعلقات موجود .  

چشمانت را ببند در  این تاریکی فلسفیت ،به من نیاندیش ،به او نیاندیش ،حتی به کسانی که دیگر نیستند ،این بار فقط به خودت فکر کن ،به ذهنت و به صدای وجودت .به آینه نگاه کن ،این بار عمیق و زلال ،مردانه نه جوانمردانه بگو :از خودت چه می خواهی ،از زندگیت ،واگر خواستی به این فکر کن که از ما چه می خواهی ؟

ای کاش یک بار دیگر سر زده می آمدی .خوفی در کار نیست .فقط می خواهم بدانم "چرا"؟؟؟؟؟؟

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در 88/06/03ساعت23توسط مهرزاد |